مدیریت در عمل

یه مثال از انگیزه‌کشی مدیریتی

قابل مشاهده
فصل هشتم: انگیزه و درگیری شغلیموضوع ۸۶ از ۱۵۱۱۲ دقیقه

مدیریت مؤثر انگیزه و درگیری شغلی کارکنان، نیازمند درک عمیق از عوامل مؤثر بر این پدیده‌ها و طراحی سیستمی است که به جای اتکا به هیجانات زودگذر یا ترس، بر پایه‌های استوار بنا شده باشد. یک مثال کاربردی در تیم طراحی نشان می‌دهد که چگونه مدیریتی که بر کنترل شدید و عدم واگذاری اختیار استوار است، منجر به کاهش خلاقیت و عدم احساس مالکیت در کارکنان می‌شود. در مقابل، مدیریتی که با تعیین اهداف روشن، واگذاری مسئولیت، و ارائه بازخورد سازنده، استقلال و انرژی بیشتری به تیم می‌بخشد، نتایج بهتری حاصل می‌کند. این تفاوت ناشی از بهبود طراحی کار و ایجاد فرصت برای بروز توانمندی‌هاست، نه صرفاً سخنرانی‌های انگیزشی.

انگیزه را نباید با هیجان ظاهری اشتباه گرفت. درگیری شغلی بالا به معنای تعهد، تمرکز و جدی گرفتن کار است، حتی اگر همیشه با شور و شوق بیرونی همراه نباشد. مدیران نباید صرفاً برون‌گرایی یا انرژی نمایشی را به عنوان انگیزه تلقی کنند. همچنین، فرد باانگیزه لزوماً همیشه خوشحال نیست؛ ممکن است به کار خود اهمیت دهد اما همزمان از یک تصمیم ناراضی باشد یا از فشار یک پروژه خسته شود. این تناقض‌ها نشان‌دهنده درگیری واقعی با کار است، نه فقدان انگیزه.

ایجاد انگیزه از طریق ترس، هرچند ممکن است در کوتاه‌مدت منجر به افزایش فعالیت شود، اما در بلندمدت هزینه‌های سنگینی دارد. ترس باعث کاهش ریسک‌پذیری، پنهان کردن اخبار بد، و تمرکز بر حفظ خود به جای پیشبرد اهداف می‌شود. در حالی که فشار و پاسخگویی ضروری هستند، ترس نباید سیستم اصلی انگیزش باشد. مدیران باید به پیامدهای ناخواسته سیستم‌های پاداش نیز توجه کنند؛ پاداش‌های نامناسب می‌توانند منجر به کاهش کیفیت، عدم همکاری تیمی، یا احساس بی‌عدالتی شوند. طراحی سیستم‌های انگیزشی نیازمند تعادل و در نظر گرفتن رفتارهای بالقوه دیگر است.

عدالت، ستون فقرات انگیزه است. حتی با وجود قدردانی، استقلال و توضیح معنای کار، اگر تیم احساس بی‌عدالتی کند، اثربخشی این اقدامات کاهش می‌یابد. عدالت شامل تقسیم کار، فرصت‌های رشد، ارزیابی، پاداش، برخورد با اشتباهات و اجرای قواعد می‌شود. البته عدالت با برابری کامل متفاوت است؛ ممکن است فرد باتجربه مسئولیت بیشتری بگیرد یا فرد تازه‌کار حمایت بیشتری دریافت کند، مادامی که منطق این تصمیمات قابل توضیح باشد.

اعتماد، یکی از منابع اصلی درگیری شغلی است. وقتی کارکنان به مدیر خود اعتماد دارند، راحت‌تر ریسک می‌کنند، خبر بد را بیان می‌کنند، سؤال می‌پرسند و مسئولیت می‌پذیرند. در مقابل، پایین بودن اعتماد منجر به صرف انرژی زیاد برای محافظت از خود، ایمیل‌های دفاعی و مستندسازی‌های بی‌مورد می‌شود که از تمرکز بر کار اصلی بازمی‌دارد. بنابراین، اعتماد نه تنها بر روابط، بلکه بر عملکرد نیز تأثیر مستقیم دارد.

مدیران باید بین انگیزه و تناسب نقش تمایز قائل شوند. گاهی تلاش برای «باانگیزه کردن» فردی که با نقش، مهارت‌ها یا اهداف شغلی‌اش همخوانی ندارد، بی‌نتیجه است. در چنین مواردی، مسئله اصلی «تناسب» (Fit) است، نه انگیزه. تغییر نقش می‌تواند راهکار مؤثرتری نسبت به برنامه‌های انگیزشی باشد، به خصوص اگر فرد در زمینه‌ای دیگر استعداد و علاقه بیشتری داشته باشد.

افت انگیزه همیشه مشکل فرد نیست. مدیران باید با پرسیدن سؤالاتی در مورد وضوح اهداف، پیشرفت، اختیار، معنای کار، دیده شدن، بار کاری، روابط تیمی و احساس عدالت، ریشه‌های احتمالی افت انگیزه را بررسی کنند. این رویکرد جامع‌تر از نتیجه‌گیری سریع مبنی بر «بی‌انگیزگی» فرد است. همچنین، مدیر نباید نقش سرگرم‌کننده تیم را ایفا کند؛ تفریحات و برنامه‌های تیمی تنها در صورتی مؤثرند که کار اصلی مبهم، بی‌معنا، بیش از حد کنترل‌شده یا فراتر از ظرفیت نباشد. کیفیت تجربه کاری از طراحی خود کار نشأت می‌گیرد.

درگیری شغلی واقعی زمانی بروز می‌کند که افراد برای کار خود فکر می‌کنند و منتظر دستور نمی‌مانند؛ آن‌ها پیشنهاد بهبود، شناسایی ریسک‌ها یا راه‌های جایگزین را مطرح می‌کنند. این رفتار زمانی بیشتر دیده می‌شود که فرد احساس کند نظرش مهم است، اشتباهات کم‌ریسک او را نابود نمی‌کند و اختیار اثرگذاری دارد. انگیزه پایدار، نه قهرمانانه، هدف اصلی است؛ تکیه بر «فرهنگ قهرمانی» با بحران‌های مداوم، تیم را وابسته به شرایط اضطراری می‌کند. مدیریت بالغانه به دنبال سیستم‌های پایدار است. در نهایت، مدیر باید انگیزه خود را نیز مدیریت کند، مرزهای خود را بشناسد، استراحت کند و فشار خود را به شیوه‌ای سازنده منتقل کند تا از فرسودگی خود و تیم جلوگیری نماید.